پادشاه کوچک

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام
یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست
عشق درسی است که من نیز نیاموخته ام

روسیاه محک عشق شدن نزدیک است
سکه ی ((قلب)) زیانی است که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده است
ماه خندید که من چشم به ((خود)) دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم
آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

صفحه ی ۲۱

** کتاب: ضد ** شاعر: فاضل نظری ** نشر: سوره مهر **

 

همیشه میخواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازای تاریخ. آلمانی ها کانت دارند و ما حافظ.

 

صفحه ی ۸۸

** کتاب: تماماً مخصوص ** نویسنده: عباس معروفی ** نشر: گردون **

 

هر انسان برگزیده ای از سر غریزه به دنبال دژ و گوشه ای پنهان است که در آنجا بتواند از انبوه دیگران، از اکثریت، رهایی یابد و در آنجا فرصت پیدا کند قاعده ی ((انسان)) را در مقام استثناء آن به فراموشی سپارد، یعنی به استثناء آن حالتی، که او را غریزه ای قدرتمند تر در مقام پوینده ی راه شناخت به مفهوم سترگ و استثنایی به سوی این قاعده بکشاند. آن کس که در آمد و شد با انسان ها گاهی با تمام رنگ های نیاز، رنگ سبز و خاکستری نفرت، دلزدگی، همدردی، افسردگی و تنهایی را نشان ندهد، بی تردید انسانی با سلیقه ای والا نیست. ولی اگر تمام این بار و بی علاقگی را از سر اختیار بر دوش نگیرد، پیوسته از آن دوری گزیند و همان گونه که یاد شد، آرام و مغرور بر بلندای دژ خویش پنهان بماند، یک نکته مسلم است، او برای شناخت مهیا نیست و قرار هم نیست چنین باشد. زیرا اگر روزی در چنین حالی باشد، با خود خواهد گفت: ((لعنت بر این سلیقه های نیک من! اما قاعده جالب تر از استثناء است، جالب تر از من، یعنی همان استثناء!)) بعد میخواهد پایین و به خصوص ((به درون)) بیاید. بررسی انسان متوسط که باید طولانی بپاید و جدی باشد و برای آن بس تغییر چهره داد، بر خویشتن چیره شد، اعتماد کرد و آمد و شدی بد داشت - هر آمد و شدی بد است، مگر با همتایان خویش - بخشی ضروری از شرح زندگی هر فیلسوف و شاید ناخوشایندترین، متعفن ترین و لبریز از سرخوردگی باشد. اما اگر بخت به سان کودکان نیک بختِ پوینده ی راه شناخت، به کام او باشد، به کسانی برخواهد خورد که راه او را کوتاه تر و وظیفه اش را آسان تر خواهند کرد، منظورم آن کلبیانی است که در چنین وضعیتی حیوان، گستاخی و ((قاعده)) را به واقع می شناسند و از چنان مرتبه ای از معنویت و خارش برخوردارند که در باب خویش و همتایان بتوانند در پیشگاه شاهدان سخن بگویند و گاهی حتی در کتاب های خویش به سان مدفوع خویش غلت زنند. کلبی گری تنها شکلی است که با آن، روان های گستاخ به جایی می رسند که نام صداقت را بر آن می گذارند و انسان والا در هر کلبی گری خشن و ظریف گوش تیز می کند و هر بار که در پیشگاه او دلقکی بی هیچ شرمی، یا مسخره ای اهل علم سخن می گوید، در آرزوی همان نیک بختی است. حتی مواردی وجود دارد که نفرت آمیخته به سحر می شود، یعنی همان زمان که بز و بوزینه ای بی شرم از سر تفنن طبیعت در وجود نابغه ای به سان آبه گالیانی، آن ژرف ترین، تیزبین ترین و شاید کثیف ترین موجود قرن خویش گرد می آید - او بس ژرف نگرتر از ولتر و در نتیجه بسیار خاموش تر بود. همان گونه که اشاره کردیم، بارها پیش می آید که آن سر دانشمندانه بر پیکر بوزینه، با فهمی استثنایی و دقیق در روانی گستاخ مطرح می شود و این موضوع به خصوص بین پزشکان و فیزیولوژیست های اخلاق امر نادری نیست. هر بار کسی تنها، بی هیچ تلخی و بدخواهی انسان را با پایین تنه ای دارای دو نیاز و سری با یک نیاز بخواند، هر جا کسی در وجود انسان تنها گرسنگی، شهوت و خودپسندی ببیند، بجوید و بخواهد ببیند، به گونه ای که گویی، این امور تنها رانه های واقعی رفتارهای انسانی است، جان کلام اینکه، هر جا ((بد)) در باب انسان سخن بگویند و حتی بدخواهی نکنند، عاشقِ شناخت باید با ظرافت و جدیت گوش فرا دهد و به آن سخنی گوش کند که عاری از خشم است. زیرا انسان خمشگین و هر آن کس که با دندان های خود، خویشتن (یا به جای آن جهان، خدا یا جامعه) را پاره پاره و تکه تکه کند، ممکن است از دیدگاه اخلاقی والاتر از آن دلقک از خود راضی و خندان باشد، ولی در هر حال موردی معمولی تر، بی تفاوت تر است و چندان آموزنده نیست. هیچ کس به اندازه ی فردی خشمگین دروغ نمی گوید.

 

صفحه ی ۴۲ و ۴۳ و ۴۴

** کتاب: فراسوی نیک و بد ** نویسنده: فریدریش نیچه ** مترجم: دکتر سعید فیروز آبادی ** نشر: جامی **

 

 

چقدر چون همگان، مثل دیگران باشم
به جای عشق، به دنبال آب و نان باشم

اگر پرنده مرا آفریده اند چرا
قفس بسازم و در بند آشیان باشم

اگر چه ریشه در این دشت بسته ام،باید
به جای خاک گرفتار آسمان باشم

من از نزاع ((دلم)) با ((خودم)) خبر دارم
چگونه با دو ((ستم پیشه)) مهربان باشم

نه او بخاطر من می تواند این باشد
نه من به خاطر او می توانم آن باشم

 

صفحه ی ۲۵

** کتاب: ضد ** شاعر: فاضل نظری ** نشر: سوره مهر **

 

《فرقی نمی کرد آقای ایرانی! و همین نگرانم می کند. هر کسی "شهامت" داشته باشد، می تواند خودکشی کند.》

 

صفحه ۹۰ 

** کتاب: تماماً مخصوص ** نویسنده: عباس معروفی ** نشر: گردون **

 

 

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقب با دل روبرو شد صبح دلتنگی بخیر
عقل بر می گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود

حرف منتّ نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کیم؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود

ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود

 

صفحه ی ۳۳

** کتاب: ضد ** شاعر: فاضل نظری ** نشر: سوره مهر **

 

آندریاس همیشه می گفت:《شغل ها بو دارند، صدا دارند، فرهنگ دارند. دور و برت را نگاه کن، کسانی که خودشان را رهبر سیاسی می دانند سال هاست که اینجا مسافربر شده اند. رهبری با مسافربری خیلی فرق دارد عباس!》

 

صفحه ی ۱۴۷

** کتاب: تماماً مخصوص ** نویسنده: عباس معروفی ** نشر: گردون **

 

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشانه بپرس ولی بی نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

((قلب)) مرا هنوز به یغما نبرده ای!
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 

صفحه ی ۶۷

** کتاب: ضد ** شاعر: فاضل نظری ** نشر: سوره مهر **

 

گفتم: << یکی از ویژگی های تبعید این است که تعادل آدم به هم می ریزد. وقتی آدم سر جای خودش نباشد دیگر فرقی ندارد کجاست, مهم این است که سرجاش نیست.>>

 

صفحه ی 198

** کتاب: تماماً مخصوص ** نویسنده: عباس معروفی ** نشر: گردون **

 

آن وقت ازم پرسید که آیا به یک تغییر زندگی علاقه مند نیستم. جواب دادم آدم هرگز زندگیش را تغییر نمی دهد, و به هر حال ارزش همه ی زندگیها یکی است و زندگی من در اینجا اصلا برایم ناخوشایند نیست.

 

صفحه ی 70

** کتاب: بیگانه ** نویسنده: آلبر کامو ** مترجم: امیر جلال الدین اعلم ** نشر: نیلوفر **