تنهایی

هر انسان برگزیده ای از سر غریزه به دنبال دژ و گوشه ای پنهان است که در آنجا بتواند از انبوه دیگران، از اکثریت، رهایی یابد و در آنجا فرصت پیدا کند قاعده ی ((انسان)) را در مقام استثناء آن به فراموشی سپارد، یعنی به استثناء آن حالتی، که او را غریزه ای قدرتمند تر در مقام پوینده ی راه شناخت به مفهوم سترگ و استثنایی به سوی این قاعده بکشاند. آن کس که در آمد و شد با انسان ها گاهی با تمام رنگ های نیاز، رنگ سبز و خاکستری نفرت، دلزدگی، همدردی، افسردگی و تنهایی را نشان ندهد، بی تردید انسانی با سلیقه ای والا نیست. ولی اگر تمام این بار و بی علاقگی را از سر اختیار بر دوش نگیرد، پیوسته از آن دوری گزیند و همان گونه که یاد شد، آرام و مغرور بر بلندای دژ خویش پنهان بماند، یک نکته مسلم است، او برای شناخت مهیا نیست و قرار هم نیست چنین باشد. زیرا اگر روزی در چنین حالی باشد، با خود خواهد گفت: ((لعنت بر این سلیقه های نیک من! اما قاعده جالب تر از استثناء است، جالب تر از من، یعنی همان استثناء!)) بعد میخواهد پایین و به خصوص ((به درون)) بیاید. بررسی انسان متوسط که باید طولانی بپاید و جدی باشد و برای آن بس تغییر چهره داد، بر خویشتن چیره شد، اعتماد کرد و آمد و شدی بد داشت - هر آمد و شدی بد است، مگر با همتایان خویش - بخشی ضروری از شرح زندگی هر فیلسوف و شاید ناخوشایندترین، متعفن ترین و لبریز از سرخوردگی باشد. اما اگر بخت به سان کودکان نیک بختِ پوینده ی راه شناخت، به کام او باشد، به کسانی برخواهد خورد که راه او را کوتاه تر و وظیفه اش را آسان تر خواهند کرد، منظورم آن کلبیانی است که در چنین وضعیتی حیوان، گستاخی و ((قاعده)) را به واقع می شناسند و از چنان مرتبه ای از معنویت و خارش برخوردارند که در باب خویش و همتایان بتوانند در پیشگاه شاهدان سخن بگویند و گاهی حتی در کتاب های خویش به سان مدفوع خویش غلت زنند. کلبی گری تنها شکلی است که با آن، روان های گستاخ به جایی می رسند که نام صداقت را بر آن می گذارند و انسان والا در هر کلبی گری خشن و ظریف گوش تیز می کند و هر بار که در پیشگاه او دلقکی بی هیچ شرمی، یا مسخره ای اهل علم سخن می گوید، در آرزوی همان نیک بختی است. حتی مواردی وجود دارد که نفرت آمیخته به سحر می شود، یعنی همان زمان که بز و بوزینه ای بی شرم از سر تفنن طبیعت در وجود نابغه ای به سان آبه گالیانی، آن ژرف ترین، تیزبین ترین و شاید کثیف ترین موجود قرن خویش گرد می آید - او بس ژرف نگرتر از ولتر و در نتیجه بسیار خاموش تر بود. همان گونه که اشاره کردیم، بارها پیش می آید که آن سر دانشمندانه بر پیکر بوزینه، با فهمی استثنایی و دقیق در روانی گستاخ مطرح می شود و این موضوع به خصوص بین پزشکان و فیزیولوژیست های اخلاق امر نادری نیست. هر بار کسی تنها، بی هیچ تلخی و بدخواهی انسان را با پایین تنه ای دارای دو نیاز و سری با یک نیاز بخواند، هر جا کسی در وجود انسان تنها گرسنگی، شهوت و خودپسندی ببیند، بجوید و بخواهد ببیند، به گونه ای که گویی، این امور تنها رانه های واقعی رفتارهای انسانی است، جان کلام اینکه، هر جا ((بد)) در باب انسان سخن بگویند و حتی بدخواهی نکنند، عاشقِ شناخت باید با ظرافت و جدیت گوش فرا دهد و به آن سخنی گوش کند که عاری از خشم است. زیرا انسان خمشگین و هر آن کس که با دندان های خود، خویشتن (یا به جای آن جهان، خدا یا جامعه) را پاره پاره و تکه تکه کند، ممکن است از دیدگاه اخلاقی والاتر از آن دلقک از خود راضی و خندان باشد، ولی در هر حال موردی معمولی تر، بی تفاوت تر است و چندان آموزنده نیست. هیچ کس به اندازه ی فردی خشمگین دروغ نمی گوید.

 

صفحه ی ۴۲ و ۴۳ و ۴۴

** کتاب: فراسوی نیک و بد ** نویسنده: فریدریش نیچه ** مترجم: دکتر سعید فیروز آبادی ** نشر: جامی **

 

 

ارسال دیدگاه برای این مطلب